تبليغاتX
تنویر
مردان خدا بسم اله
هوالباقي 

با قرائت فاتحه اي سر بر بالين نهادم ,به اميد اينکه  خوابم گند بيداريم را بپوشاند .

نميدانم چه بر من گذشت ؟

پدر را ديدم مطابق عادت  هميشه اش بر متكائي  تكيه كرده
و با مادر مهربانم مشغول گفتگو و سوداي محبت است .

با نگاهي كه از عمق وجودم سر گرفته بود چهره مهربان و با محبت پدر را
حريصانه  زير نظر گرفته , بيماري و سر درد پدر را بخاطر آوردم .
 
 گفتم : آقا ,آقاجان , سرتون بهتر شد ,سر دردتون بر طرف شد ,ديگه حالا خيالتون راحته؟

پدر با چهره اي مزين به لبخند ,كه مويد مهربانيش بود,سر بر زانويم نهاد
,و من بي درنگ صورتش را بوسه باران كردم و  مشامم را اشباع از بوي خوش وجودش نمودم ,
او نيز دست چپش را بر گردنم حلقه نمودو مرا بسمت خود كشيد و درحالي كه مرا مي بوسيد ,
 خطاب به مادرم ,كه  مسرور ازتماشابود, گفت :

" بگردم پسرم را , ببين چه پسري تربيت كرده ام , هركسي كه منو ميبينه و ميفهمه كه  داداشي پسر منه
و در اون مکان به مردم خدمت ميكنه منو دعا ميكنه "

دوباره سر پدر را در آغوش كشيدم و پيشانيش را  چندين بار بوسيدم .
 خواستم خطاب به مادرم پاسخ احساسات پدر را بدهم ,
اما از مادر اثري  نبود,
 توجه ام را بسمت پدر آوردم كه بگويم مادر را چه شد ؟

 خداي من !  پدر هم رفته بود.

روحش شاد, روحش شاد, روحش شاد

                                                                                                  داداشي-زمستان 1382

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 21:44  توسط سوته دلان | 
هوالحق

 


ما رند خراباتي و ديوانه و مستيم
پوشيده چه پنهان همينيم كه هستيم

زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد
پيداست كه تا شام ابد سر خوش و مستيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 21:42  توسط سوته دلان | 
هوالحق  

زماني كه ملا قاسمعلي رشتي مشرف به ديدار اقا امام زمان شدند درخواست زادالمسافرين

نمودند.

اقا امام زمان فرمودند: من جيزي به تو تعليم  ميكنم كه از زادالمسافرين بهتر باشد.


به اين ذكر مداومت كن  :


يا محمد يا علي يا فاطمه يا صاحب الزمان ادركني ولاتهلكني

                  
                                                                                             التماس  دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 21:39  توسط سوته دلان | 
هوالحق

باز مستي طاقتم را طاق كرد
جام دل را شوق مي مشتاق كرد

بخت يارم شد كه سر مستي كنم
خويش را بيگانه از هستي كنم

عشق اسباب طرب را ساز كرد
ساقي امد در برويم باز كرد

در برم بگرفت و دستم جام داد
بوسه زان لعل لب گلفام داد

عطر مي هوش از من ديوانه برد
دين و دل را خنده پيمانه برد

باده در پيمانه غوغا كرده است
شور در ميخانه بر پا كرده است

ساقي امشب لطف بي حد ميكند
راه را بر زاهدان سد ميكند

عرصه مستيست بي وعظ و بيان
نيست اينجا شيخ و زاهد را مكان

جام ميرقصد به چرخ مستانه وار
در هواي ساقي سيمين عذار

ساقي ما پير هر ازاده است
نسل اندر نسل ساقي زاده است

ساقي ما جلوه رب جلي ست
فاش ميگويم حسين ابن علي ست

امشب از دستان او مي ميزنم
جام با عشقش پياپي ميزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:51  توسط سوته دلان | 
 

هوالحق

مست مستم ليك مستي ديگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم
راست گويم يك رگم هوشيار نيست
مستم اما جام و مي در كار نيست


مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقي كه عالم مست اوست
نيمشب ها سير عالم كرده ام
رو به ارواح مكرم كرده ام
نغمه مرغ شبم پر ميدهد
سير ديگر حال ديگر ميدهد
ساقي ام پيمانه را لبريز كرد
باده خود را شرار انگيز كرد


حالت مستي و مدهوشي خوش است
وز همه عالم فراموشي خوشست
مستي ما گر نداني دور نيست
باده ما زاده اي انگور نيست
دختر رز پيش ما بي ابروست
باده ي ما فارغ از جام و سبوست

اي حريفان ! جام من جان منست
وندر اين پيمانه پيمان من است
چيست پيمان ؟ نغمه قالو بلا
ميزند هر لحظه در گوشم صلا
اي تو در پيمان من ! هشيار باش
خواب خرگوشي بنه بيدار باش
بند بگشل نغمه زن پر باز كن
اين قفس را بشكن وپرواز كن
اين ندا هر شب مرا مستي دهد
زندگاني بخشد و هستي دهد



هاتفي گويد مرا در بيت بيت
اي قلم زن ما رميت اذ رميت
ما قلم را در كفت جان ميدهيم
ما به شعرت نور عرفان ميدهيم
گر تور را شوري بود از سوي ماست
طاق نه محراب تو ابروي ماست
ما به جامت شربت جان ريختيم
ما به شعرت شور عرفان ريختيم
روشني ها از چراغ عشق ماست
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست


دوستان ! اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟
در سكوت شب دلم پر ميزند
دست ياري حلقه بر در ميزند


شب بر ارم ناله در كوي سكوت
عالمي دارد هياهوي سكوت
برگ ها در ذكر و گلها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نياز
بال بگشايد زهم شهباز من
ميرود تا بيكران پرواز من
از چراغ اسمانها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان اسماني در عبور
نور و نور و نور و نور و نور و نور


ميرسم انجا كه غير از يــــــــــار نيست
وز تجــلـــي قدرت ديدار نيست
بهر ديدن چشم ديگر بايدت
ديده اي زين ديده بهتر بايدت
چشم سر بيننده ي دلدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست
چشم ظاهر در بهائم نيز هست
كوششي كن چشم دل اور بدست


باغبان را در گلاب و گل ببين
ذكر او در نغمه بلبل ببين
عشق او در واژه ها جان ميدهد
در كلامم نور عرفان ميدهد
طبع خاموشم سخن پرداز ازوست
بال از او نيرو از او پرواز از اوست
عقل ها زانديشه اش ديوانه است
شمع او را عالمي پروانه است
ديده ي خلقت همه حيران اوست
كاروان عقل سر گردان اوست
در حريم عزت حي ودود
افتاب و هستي در سجود


يك تجـلـــي عقل را مجنون كند
واي اگر از پرده سر بيرون كند
گه تجلي اتشم بر جان زند
جان من فرياد ده فرمان زند
اري اري ميتوان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن
روح ميگويد اگر چه خاكي ام
من زميني نيستم افلاكي ام
راه هموار است رهرو نيستيم
بي سبب در هر قدم مي ايستيم


هر زمان ان حالت دلخواه نيست
جان روشن گاه هست و گاه نيست
تشنه كامم ليك دريا در من است
گر شفا خواهم مسيحا در منست
باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به ناري دلخوشيم
دعوت حق گويدم بشتاب سخت
تا بتابد بر سرت خورشيد بخت


از نفخت فيه من روحي نگر
تا كجا پر مي كشد روح بشر
گر شوي موسي عصا در دست توست
خود مسيحا شو شفا در دست توست
طور سينا سينه پاك شماست
مستي هر باده از تاك شماست


از شجر اواز ها را بشنوي
زنده شو تا راز ها را بشنوي
وادي ايمن درون جان تست
كشتن فرعون در فرمان تست
پاك شو پر نور شو موسي توئي
جان خود را زنده كن عيسي توئي
غرق كن فرعون نفس خويش را
محو كن فكر خطا انديش را

 


ساقيـــــــا ان مي كه جان سوزد كجاست ؟
نور حق را در دل افروزد كجاست؟
مايه ي ارام جان خسته كو ؟
از شرابش مستي پيوسته كو
بار الـــهــــا ! بـــال پروازم ببخش
روح ازاد سبكتا زم ببخش


عـــــــــا شــــق بـــــزم تــــــوام راهــــم بـــــده
عـــــقـل روشــــــــن جــــان اگــــــــاهـــــــــم بده


                                                                                       ( مهدي سهيلي)


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:7  توسط سوته دلان |