تبليغاتX
تنویر
مردان خدا بسم اله

 

هوالجمیل

بخت بیدار منی

حسن گلزار منی

من خراب تو ام

اسیر دام تو ام

ای روی تو بهشت من

عشق تو سرنوشت من  

بازآ           بازآ         بازآ          بازآ

 

تو گل زیبای منی

دل من مینای منی

به خدا  ای ماه درخشان

  روشنی شبهای منی

بخدا ای جلوه هستی

زندگی جاوید منی

 

ای دل نور تو کو

ای جان شور تو کو

ای مه  مهر و وفای تو کجا شد

بی آن سلسله مو  با من قصه نگو

دل خواهان  فنا شد

که زجا شد

 

بی شکیب و دلداده منم

بی نصیب و آزاده منم

چون بید نآرامم

کو صبرو آرامم

باشد چو افسانه

آغازو انجامم

 

بازآ              بازآ              بازآ               بازآ

 

                                                                                                                 ( ترانه ای از مخت آباد)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22:1  توسط سوته دلان | 

 

هوالبصیر

آن چه را که می جوئی

هرگز در بیرون از خود نخواهی یافت

آنچه را که می جوئی

همان جوینده است که توئی

آن چه که تو به آن محتاجی

دانش نیست 

 بلکه بیداریست

آنچه  را که در تو نیم خفته آرمیده است بیدار کن 

 گمشده  خویش را یافته ای

خداوند خورشیدی است  که از پشت پلکهای تو طلوع می کند

نه انکه چشم باز کنی و خدا را ببینی

بلکه چشم باز کن تا خداوند  از دریچه چشمان  تو به زندگی نگاه کند

خدا  در نگاه تو نشسته است

او منتظر بیداری توست

بیداری تو طلوع  خداوند است

............

.......

...

یا الله یا رحمان یا رحیم

یا مقلب القلوب

ثبت قلبی علی دینک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:14  توسط سوته دلان | 


   السلام  عليک  يا ابا عبدالله  
 
خواب ديدم خواب اينکه مرده ام
خواب ديدم خسته و افسرده ام

روي من خروارها از خاک بود
واي قبر من چه وحشتناک بود

تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبرکن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زير سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله مي کردم وليکن بي جواب
تشنه بودم تشنه يک جرعه آب

خسته بودم هيچ کس يارم نشد
زان ميان يک تن خريدارم نشد

هر که آمد پيش حرفي راند و رفت
سوره ي حمدي برايم خواند و رفت

نه شفيعي نه رفيقي نه کسي
ترس بود و وحشت و دلواپسي

آمدند از راه نزدم دو ملک
تيره شد در پيش چشمانم فلک

يک ملک گفتا بگو نام تو چيست؟
آن يکي فرياد زد رب تو کيست ؟

اي گنهکار سيه دل بسته پر
نام اربابان خود يک يک ببر

در ميان عمر خود کن جستجو
کارهاي نيک و زشت را بگو

گفت بر من عمر خود کردي تباه
نامه اعمال تو گشته سياه

ما که ماموران حق داوريم
بي شک تو را سوي جهنم مي بريم

ديگر آنجا عذرخواهي دير بود
دست و پايت بسته در زنجير بود

ناميد از هر کجا و دل فگار
 مي کشيدند به خفت سوي نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهاي رحمت باز شد

مردي آمد از تبار آسمان
نور پيشانيش فوق کهکشان

چشمهايش زندگاني مي سرود
درد را از قلب آدم مي زدود

گيسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسيان حلقه به گوش

صورتش خورشيد بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حيات
بين دستانش کائنات و مکئنات

خاک پايش حسرت عرش برين
طره اي از گيسويش حبل المتين

بر سرش دستار سبزي بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهجبين
از جلال حضرت عشق آفرين

دو ملک سر را به زير انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

  غرق حيرت داشتند اين زمزمه
آمده اينجا حسين فاطمه

صاحب روز قيامت آمده
گويي از بهر شفاعت آمده

سوي من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رويم خنده کرد

گفت آزادش کنيد اين بنده را
خانه آبادش کنيد اين بنده را

اين که اينجا اين چنين تنها شده
کام او بر تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گريه کرده بعد شيرش داده است

بارها بر من محبت کرده است
سينه اش را وقف هيئت کرده است

اين که مي بينيد در شور است و شين
ذکر لالايي او بوده حسين

ديگران غرق خوشي و هلهله
ديدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما مي نشست
او به عشق من سر خود را شکست

سينه چاک آل زهرا بوده است
چاي ريز مجلس ما بوده است

خويش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را در دل خود قاب کرد

اسم من راز و نيازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش مي کشيد
پابرهنه در عزايم مي دويد

اقتدا بر خواهرم زينب نمود
گاه مي شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن اميران کرده است
خويش را نذر اسيران کرده است

تا که دنيا بوده از من دم زده
او غذاي روضه ام را هم زده

اينکه در پيش شما گرديده بد
جسم و جانش بوي روضه مي دهد

حرمت من را به دنيا پاس داشت
ارتباطي تنگ با عباس داشت

نذر عباسم کفن کرده به تن
روز تاسوعا شده سقاي من

گريه کرده چون براي اکبرم
با خود او را نزد زهرا مي برم

هر چه باشد او برايم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نيست او تنها شود
باعث خوشحالي اعدا شود

در قيامت عطر وبويش مي دهم
پيش مردم آبرويش مي دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت
مي شود همسايه من در بهشت

آري آري هر که پابست من است
نامه اعمال او دست من است             

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 18:34  توسط سوته دلان | 
                                                          هوالحق

چنین فرماید حضرت پروردگار وقتی دانستم که یاد من و

مشغولیت به من بر قلب بنده ام مستولی است او را به سوال

و نجوای با خود مایل می کنم . پس چون بنده چنین شد بر من

عاشق می شود و من نیز بر او عشق ورزم پس از آن اگر این

بنده خواست مرا فراموش کند من خود بین او و فراموشیش

حائل می شوم آنان بحق دوستان منند، آنان شجاعانند و اگر

اراده کنم که اهل زمین را به عقوبتی دچار سازم آنان کسانیند

 که به خاطرشان عذاب و عقوبت را از اهل زمین بر می دارم .

 

بحارالانوار 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 23:9  توسط سوته دلان | 
 

 یا ستار العیوب

ای دل گر از آن چاه زنخدان بدر آیی

هر جا که روی زود پشیمان بدر آیی

هش دار که گر وسوسه نفس کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان بدر آیی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 6:55  توسط سوته دلان | 

 

هوالحق


دل و دين و عقل و هوشم همه را به اب دادي
زكدام باده ساقي به من خراب دادي؟


دل عالمي زجا شد،چو نقاب بر گشودي
دو جهان بهم بر امد چو به زلف تاب دادي


در خرمي گشودي چو جمال خود نمودي
ره درد و غم ببستي چو شراب ناب دادي


همه كس نصيب دارد ز نشاط و شادي اما
بمن غريب مسكين غم بي حساب دادي


زلب شكر فروشت دل فيض خواست كامي
نه اجابتم نمودي نه مرا جواب دادي


(فيض كاشاني)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:53  توسط سوته دلان |